
هیچ کس نفهمید چت شد !
پ.ن : این چند وقته که قلبت درد میگیره من میدونم چشه ! حجمم زیاد شده تو
قلبت جا نمیشم !
باید رژیم بگیرم !
پ.ن : دلم اُملت میخواد !
***
پ.ن : طفره نرو ! بالشتم کو ؟؟
به خدا وقتی بهت می گم " به تو چه " بیشترین لطف رو در حقت می کنم !
فکر کن اگه همه چی به تو ربط داشت چه جهنمی می شد!
با دو تا کلمه نجاتت دادم !
پ.ن : ازم تشکر کن !
همیشه عکسی بود که توی یه کیف کوچیک چرمی قایم می شد ...
هیچ وقت توی یه قاب عکس دیده نشد !
همیشه اسمی بود که زیر لب زمزمه می شد ...
هیچ وقت فریاد زده نشد !
همیشه بود ...
هیچ وقت دیده نشد !
پ.ن : هیچ وقت حرفت و با همیشه حروم نکن !
درست حس مادری رو دارم که می دونه چیزی برای بچش کم نذاشته و الان وقت استراحتش شده !
شاید خیلی مسخره باشه ... خیلی خودخواهانه ... اما هست !
***
مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مروای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو ...
***
دلم یه جوریه ... شده تا حالا حسی داشته باشی که برات غریب باشه ؟ ندونی باید بهش بخندی یا
گریه کنی ؟!
شده به خودت بیای و ببینی از اینجا تا خدا عوض شدی ؟! شده دلت برای خودت تنگ بشه ؟! دلت
برای خودی تنگ بشه که همیشه همراهت بوده ... تو غم و شادیت
کسی که بارها ملامتش کردی و برگشته ٬ بارها تو چشاش با نفرت نگاه کردی و مونده ٬ بارها
واسه اینکه برا دلش یه کاری رو کرده ٬ سرزنشش کرده باشی و ... اما بازم نگات کرده !
آره ! دلم برای خودم تنگ شده ...
دلم برای شیرین تنگ ِ ...
روزی پدر پسرک جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به اون گفت : هر بار که کسی رو با حرفات ناراحت
کردی ٬ یکی از این میخ ها رو به دیوار طویله بکوب !
روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید . پدر از اون خواست تا سعی کنه تعداد دفعاتی که دیگران رو آزار
میده کم کنه . پسرک تلاش کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد .
یه روز پدرش بهش پیشنهاد کرد که هر بار که تونست از کسی معذزت خواهی کنه ٬ یکی از میخ ها رو از
دیوار بیرون بیاره .
روزها گذشت ...
یه روز پسرک اومد پیش پدرش و با خوشحالی گفت : بابا٬ امروز تمام میخ ها رو از دیوار بیرون آوردم!
پدر دست پسر رو گرفت و با هم به طویله رفتن . پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم ! کار
خوبی انجام دادی . اما به سوراخهای دیوار نگاه کن . دیوار مثل گذشته صاف و تمیز نیست .
وقتی تو عصبانی میشی و با حرفات دیگران رو می رنجونی ٬اون حرفا هم همچین آثاری بر انسانها
میگذارن . تو می تونی چاقویی رو تو دل یه آدم فرو کنی و اون رو بیرون بیاری٬ اما هزار بار عذر خواهی
هم نمیتونه زخم ایجاد شده رو خوب کنه ...
امروز اولین روزی بود که حس می کرد بدون مادر هم می تونه باشه ...
می خواست به همه ثابت کنه که بزرگ شده و دستاش توی دست مادر فشرده نمی شه !
می دونست از این به بعد می تونه شبا بدون قصه های مادر بخوابه . آخه دیگه واسه خودش خانومی
شده بود ... می تونست خودش کتاب داستان هاشو بخونه .
بارها دلش خواسته بود مثل بچه های همسایه روبروئی ٬بدون مادر بره خرید . حتی بستنی بخره بدون
اجازه !
" آخ که چقدر خوب می شد ... "
***
همراه پدر برای اولین بار ٬ قدم به محیطی گذاشت که همیشه آرزوش رو داشت ...
کمی می ترسید ٬ اما نه باید به خودش ثابت می کرد که می تونه بدون اونها هم سر کنه ...
به سرعت دستش رو از دست پدر بیرون کشید و توی بچه ها گم شد ... بدون بوسه ای از پدر روی
پیشونی ...
درست همون کاری که با مادر کرد ...
***
پشتش رو به دخترکی کرد که اشک تو چشمای معصومش موج میزد ...
رد نگاهش جای پای زنی بود که از زیر قران ردش کرده بود...
"چه خوب ... حتی فرصت این کارم به مامان ندادم ... "
***
صف ...
اسپند ...
شاخه ی گل ...
نیمکت ...
خانوم معلم ...
زنگ تفریح ...
لقمه ی نون و پنیر ...
خانوم معلم ...
دلشوره ...
زنگ تفریح ...
خانوم معلم ...
زنگ خونه ...
انتظار ...
انتظار ...
انتظار ...
انتظار ...
انتظار ...
انتظار ...
انتظار ...
انتظار ...
انتظار ...
انتظار ...
انتظار ...
کمر خمیده مادربزرگ از دور گواه یه اتفاق بد بود !
" چرا بابا نیومد دنبالم ؟! خودش گفت همین جا منتظرش باشم ! "
تمام ...
***
دیگه هیچ وقت فشار دست مادر رو حس نکرد ...
دیگه بدون قصه های مادر خوابش می برد ...
با پدربزرگ می رفت مدرسه ...
بستنی می خرید بدون اجازه ...