
آن روز عصر٬ قبل از غروب خورشید سرد زمستان ٬ کبریتی را با احتیاط انتخاب کرد . هم آغوشی گوگرد صورتی رنگ را با جرقه ای آبی ٬ با چشمان سیاهش بلعید ...
سوز سردی میهمان دستهایش شد !
سر برگرداند . ناخوانده نبود ... به زور خود را از شکاف پنجره به درون خانه رسانده بود !
پنجره را با سخاوتِ تمام ٬ باز کرد تا سوز کوچک تنها نماند !
ت ن ه ا یی بدترین درد است! خوب می دانست...
جرقه ی عشق آنها نیز پس از ورود ناگهانی میهمانان پیرزن بالاجبار خاموش شده بود !
از آنجا که آنها تنها یکبار عاشق میشوند و می سوزند و می سوزند و می سوزند تا نیست شوند ٬ کبریت دیگری را با احتیاط انتخاب کرد !
عشق بازیشان را به نظاره نشست ...
و آنگاه ش ع ل ه ای کوچک متولد شد !
پ.ن : سالهاست پیرزنِ ت ن ه ا ٬ به پاس این سخاوت ٬ چای گرم مینوشد !
و او ناگاه بُرید !
بعد از این زخم های پی در پی نیاز به فشاری مضاعف نبود ! با اندک اشاره ای بُرید ...
سال ها چ ش م به راه ٬ رویا بافته و بافته بود ...
دیدی چه آسان بُرید ؟! (:
دخترکِ لوس و یکدانه ی پدر٬ سر سخت تر از تیغه ای ت ی ز ٬ می بُرَد و مستانه می خندد ...
دیگر گریه نمی کند . حاضر است به عزیز ترین هایش قسم بخورد . می دانی که خوب د ر و غ می گوید !
سال هاست هق هق گریه های کسی دلش را نلرزانده است ...
هق هقش را ه ی چ کس باور نکرد (:
میدانی که یک بار برای همیشه د ل را با دستان خودش تا مرز نیستی برد و از آن پس بُرید ...
پ.ن : د خ ت ر کِ ب ی چ ا ر ه ی س ا د ه
فرق من و تو فقط در همین بود ٬ که تو به دنبال روح سرگردانی بودی و من به دنبال سرگردانی روحم !
خرده مگیر بر من و روح سرگردانم ! تو هم در پی همین سرگردانیش ٬ سرگردان شدی . می دانم ...
و درست از همین جا فاصله ها میان من و تو و روحمان قد کشید و رفت و رفت و رفت تا همان جا که روحم سرگردان شد !
بازی دادن سرگردانی ٬ هر چند تلخ ٬شیرین است !
فکر نکنی کلمه اش را میگویم ! نه ... صحبت از درد سرگردانیست...
کلمه اش که چیزی نمی فهمد . او هم همانقدر احمق است که تو ! تو هم نمی دانی سرگردان شده ای!خوشحالم !
تا کِی تنهایی ِ روحم را توجیه کنم و بگویم این حق تو نبود !
برایت آرزوی سرگردانی دارم ... نمیدانی چه لذتی دارد تنها نبودن !
شنیده ام ارواح را یک به یک به دنبال من آزار می دهی !
چرا ؟
روبرویت بودم . پوست گونه ات از داغی نفس های بیشماره ام می سوخت ...
گرمای تابستان را سرزنش میکردی !
برای عطش تابستانت لبانی خنک پیشکش می کردم ...
خنکای هندوانه های سرخ درون حوض را میستودی !
سرگردان بودم ٬ سرگردان تر شدم ... رفتم پیش از آنکه تب و لرز کنی !
اینها را گفتم که بدانی همسایگان خوبی پیدا کرده بودم که با آزار تو آنها را نیز گم کردم ...
لعنت به تو
دیشب خواب بد دیده بود ...
فردا مامان و بابا مسافر بودند !
هرچی اصرار کرد که نرن ٬ نشد که نشد ! همش صحنه ی تصادف جلوی چشمش میومد و خونِ پاشیده شده کف آسفالت !
یک لحظه این خیال تنهاش نمی گذاشت ! مدام به تلفن فکر می کرد که الان زنگ میزنه ...
- منزل آقای X ؟
*بله ؟
-از پلیس راه تماس میگیرم ٬ باید بگم که ـــــــــــــــ... متاسفانه پدر و ـــــــــــــــــ... الان جرثقیل ـــــــ... بوق بوق بــــــــــــــــــــــــ....
زنگ تلفن به صدا درومد ورشته ی خیالش پاره شد . جرات نمیکرد تلفن رو برداره ...
* اَ اَ اَ لـــو ؟
-اَلو ؟ مریم جان ؟ مامان ؟
*(جیغ کوتاهی از سر شادی ) مــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان ٬ خوبین شما وای که داشتم میمردم از ... (جیغ) مــا ما ن ز م ی ن دا ره ــــــ....
-اَلـــــــــــــــــــــــو مریم ؟؟؟ اَلوووووووووووووو ؟؟
ـ ـــــــ... بوق بوق بـــــــــــــــــــــــ ....
و حالا مشروح اخبار :
* صبح امروز زلزله ای به بزرگیه ــــــــــــــــــــــــ...