تبليغاتX
زورتاک

 
  

Image hosting by TinyPic


آن روز عصر٬ قبل از غروب خورشید سرد زمستان ٬ کبریتی را با احتیاط انتخاب کرد . هم آغوشی گوگرد صورتی رنگ را با جرقه ای آبی ٬ با چشمان سیاهش بلعید  ...
سوز سردی میهمان دستهایش شد !
سر برگرداند . ناخوانده نبود ... به زور خود را از شکاف پنجره به درون خانه رسانده بود !
پنجره را با سخاوتِ تمام ٬  باز کرد تا سوز کوچک تنها نماند !
ت ن ه ا یی بدترین درد است! خوب می دانست...
جرقه ی عشق آنها نیز پس از ورود ناگهانی میهمانان پیرزن بالاجبار خاموش شده بود !
از آنجا که  آنها تنها یکبار عاشق میشوند و می سوزند و می سوزند و می سوزند تا نیست شوند ٬ کبریت دیگری را با احتیاط انتخاب کرد !
عشق بازیشان را به نظاره نشست ...
و آنگاه  ش ع ل ه  ای  کوچک  متولد شد !

پ.ن : سالهاست پیرزنِ  ت ن ه ا  ٬  به پاس این سخاوت  ٬ چای گرم مینوشد !

 

+  84/10/28   ساعت     0   کوچک  | 

                              Image hosting by TinyPic

و او ناگاه بُرید !
بعد از  این زخم های پی در پی نیاز به فشاری مضاعف نبود ! با اندک اشاره ای بُرید ...
سال ها چ ش م به راه ٬ رویا بافته و بافته بود ...
دیدی چه آسان  بُرید ؟!  (:
دخترکِ لوس و یکدانه ی پدر٬ سر سخت تر از تیغه ای   ت ی ز   ٬ می بُرَد و مستانه می خندد  ...
دیگر گریه نمی کند . حاضر است به عزیز ترین هایش قسم بخورد . می دانی که خوب د ر و غ  می گوید !
سال هاست هق هق گریه های کسی دلش را نلرزانده است ...
هق هقش را ه ی چ کس باور نکرد  (:
میدانی که یک بار برای همیشه  د ل  را با دستان خودش تا مرز نیستی برد  و از آن پس بُرید ...

 

پ.ن :                د خ ت ر کِ                 ب ی چ ا ر ه ی               س  ا  د  ه

 


+  84/10/19   ساعت     0   کوچک  | 

 

 

   Hosted by Tinypic.com

 فرق من و تو فقط در همین بود ٬ که تو به دنبال روح سرگردانی بودی و من به دنبال سرگردانی روحم !
خرده مگیر بر من و روح سرگردانم ! تو هم در پی همین سرگردانیش ٬ سرگردان شدی . می دانم ...
و درست از همین جا فاصله ها میان من و تو و روحمان قد کشید و رفت و رفت و رفت تا همان جا که روحم سرگردان شد !
بازی دادن سرگردانی ٬ هر چند تلخ ٬شیرین است !
فکر نکنی کلمه اش را میگویم ! نه ... صحبت از درد سرگردانیست...
کلمه اش که چیزی نمی فهمد . او هم همانقدر احمق است که تو ! تو هم نمی دانی سرگردان شده ای!خوشحالم !
تا کِی تنهایی ِ روحم را توجیه کنم و بگویم این حق تو نبود !
برایت آرزوی سرگردانی دارم ... نمیدانی چه لذتی دارد تنها نبودن !
شنیده ام  ارواح را یک به یک به دنبال من آزار می دهی !
چرا ؟
روبرویت بودم . پوست گونه ات از داغی نفس های بیشماره ام می سوخت ...
گرمای تابستان را سرزنش میکردی !
برای عطش تابستانت لبانی خنک پیشکش می کردم ...
خنکای هندوانه های سرخ درون حوض را میستودی !
سرگردان بودم ٬ سرگردان تر شدم ... رفتم پیش از آنکه تب و لرز کنی !
اینها را گفتم که بدانی همسایگان خوبی پیدا کرده بودم که با آزار تو آنها را نیز گم کردم ...
لعنت به تو 
 


+  84/10/11   ساعت     0   کوچک  | 

                                             Hosted by Tinypic.com

دیشب خواب بد دیده بود ...
فردا مامان و بابا مسافر بودند !
هرچی اصرار کرد که نرن ٬ نشد که نشد ! همش صحنه ی تصادف جلوی چشمش میومد و خونِ پاشیده شده کف آسفالت !
یک لحظه این خیال تنهاش نمی گذاشت ! مدام به  تلفن فکر می کرد که الان زنگ میزنه ...

- منزل آقای X ؟
*بله ؟
-از پلیس راه تماس میگیرم ٬ باید بگم که ـــــــــــــــ... متاسفانه پدر و ـــــــــــــــــ... الان جرثقیل ـــــــ... بوق بوق بــــــــــــــــــــــــ....

زنگ تلفن به صدا درومد ورشته ی خیالش پاره شد . جرات نمیکرد تلفن رو برداره ...

* اَ اَ اَ لـــو ؟
-اَلو ؟ مریم جان ؟ مامان ؟
*(جیغ کوتاهی از سر شادی ) مــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان ٬ خوبین شما وای که داشتم میمردم از   ...   (جیغ) مــا ما ن   ز م ی ن دا ره ــــــ....

-اَلـــــــــــــــــــــــو مریم ؟؟؟ اَلوووووووووووووو ؟؟
ـ ـــــــ... بوق بوق بـــــــــــــــــــــــ ....

 

و حالا مشروح اخبار :

* صبح امروز زلزله ای به بزرگیه ــــــــــــــــــــــــ...

 

+  84/10/05   ساعت     0   کوچک  |