
مدتی ست کور رنگ شده ام . روزها دنیا را سیاه و سفید ٬ شب ها خواب های رنگی می بینم ! دلم بیشتر از آنکه برای تو ٬ برای رنگ ها تنگ شده است .
مگر نه اینکه تو خودت ٬ برای من ٬ من ِ آشفته ٬ دنیایی رنگ هدیه آوردی ؟!
راستش را بخواهی دلم رنگ تو را می خواهد ...
برایم فرق نمی کند یک رنگ باشی یا هزار رنگ ... فقط رنگ تو ٬ الباقی هر چه باشد ٬ باشد !
دلم بهانه میگیرد . . .
کمدی با چهار کشو یادت هست ؟
کشوی آخر را پر از کلاف های رنگی کرده ام . پُر شد ! پس می آیی ... (:
و من این نخ فاصله را آنقدر گره میزنم تا در آخر ٬ فاصله میان من و تو ٬ تنها یک گلوله نخ باشد به بزرگیه یک کلاف با گره های کور !
دو سر این فاصله که من باشم و تو ٬ چه گره ی کوری بسازیم ... (:
پ.ن : جای گره ها ٬ اولش درد دارد . ص ب و ر باش ...

برای بهترین مامان دنیا ...
از طرف بدترین دختر دنیا ...
پ.ن : کنسرت سفارت ایتالیا . نوار سونی . تخت بیمارستان . من . مامان ...
۱
| اين برف را |
|
| ديگر |
برفي که بر ابروی و به موی ما مينشيند
| تا در آستانهی آيينه چنان در خويشتن نظر کنيم |
|
| که به وحشت |
| از بلند ِ فريادوار ِ گُداری |
||
| به اعماق ِ مغاک |
||
| نظر بردوزی. | ||
| مگر آتش ِ قطبي را |
|
| برافروزی. |
| که برق ِ مهربان ِ نگاهات |
|
| آفتاب را |
| بر پولاد ِ خنجری ميگشايد |
||
| که ميبايد |
||
| به دليری | ||
| با درد ِ بلند ِ شبچراغياش |
|
| تاب آرم |
| به هنگامي که انعطاف ِ قلب ِ مرا |
|
| با سختي ِ تيغهی خويش |
| مگر قاطعيت ِ وجود ِ تو |
||
| کز سرانجام ِ خويش |
||
| به ترديدم ميافکند، | ||
| که تو آن جُرعهی آبي |
||
| که غلامان |
||
| به کبوتران مينوشانند | ||
| از آن پيشتر |
||
| که خنجر |
||
| به گلوگاه ِشان نهند. | ||
| از تکرار ِ هجاهای همهمه |
|
| در کشاکش ِ اين جنگ ِ بيشکوه! |
| و پاکيزهگي ِ اين آب |
|
| با جان ِ پُرعطشام |
| کوچ را |
|
| همسفر خواهد شد. |
۳
| منام آری منام |
|
| که از اينگونه تلخ ميگريم |
| که اينک |
|
| زايش ِ من |
| و شب با قدمهای کوتاه |
|
| دره را ميانبارد. |
| نوازش نبود و |
|
| بخشش نبود |
| که اين |
||
| همه |
||
| پيروزی حسرت است، | ||
| به هنگامي که |
|
| آفتاب |
| سفر را |
||
| جاودانه |
||
| بار بسته است | ||
| و ديری نخواهد گذشت |
|||
| که چشمانداز |
|||
| خاطرهيي خواهد شد |
|||
| و حسرتي | |||
| که در اين قفس جانوری هست |
|
| از نوازش ِ دستانات برانگيخته، |
| نمايش ِ قدرت را |
|
| شمشير بر گردن ِ محکوم ميزدند، |
| محتضر را |
|
| سر بر زانوی خويش نهادم. |
| و به هنگامي که همگنان ِ من |
|||
| عشق را |
|||
| در رويای زيستن |
|||
| اصرار ميکردند | |||
| تا زمان |
||
| لنگلنگان |
||
| از برابرم بگذرد، | ||
| و اکنون |
|
| در آستانهی ظلمت |
| و در سياهي فروشوم |
|
| به دريغ و حسرت چشم بر قفا دوخته |
۵
| گفتي پوستوارهيي |
|
| استوار به دردی، |
| [درون ِ مرا |
|
| که خراشيد |
| تام از درد |
|
| بينبارد؟] |
| و هر اندامام از شکنجهی فسفرين ِ درد |
|
| مشخص بود. |
| هر نماد و نمود را |
||
| با احساس ِ عميق ِ درد |
||
| دريافتم. | ||
| نگاه کن |
|
| که چهگونه |
| چنان که پنداری |
|
| تنديسي عظيم |
| با ريههای پولادين ِ خويش |
|
| نفس ميکشد. |
| ای که ميبايد |
||
| اکنونات را |
||
| اينچنين | ||
| به دردی تاريک کننده |
|
| غرقه کني! ــ |
| چون آبها |
||
| راکد و تيره |
||
| که در ماندابي. | ||
| نفس ِ خشمآگين ِ مرا |
||
| تُند و بريده |
||
| در آغوش ميفشاری | ||
| از تمامي ِ تلخيها |
|
| ميآکند. |
آن کُمُد را به نیت تو خریدم ٬ یادت هست ؟ به نیت چهارمین روز بهار با چهار کشو ...
بهانه میگرفتم که نمیشد چهاردهمین روز بهار پیدایت میکردم ؟ آن وقت جای بیشتری برای از تو پُر شدن داشتم ...
یادت هست ؟
اولین کشو را گُلی نامیدیم . گلبرگ های نرگس زمستان و رُز تابستانی را که دست هایت با سخاوت نثارم میکردند ٬ آنجا پرپر میکردم ...
دومی را به یاد تمام نامه هایی که شبانه برایت مینوشتم و از سر ِشرم هیچ وقت مجالت ندادم بخوانی ٬ گُناهی صدا میکردم .
سومی را صدفی می خواندیم ... پُر از گوش ماهی ها و صدف هایی بود که از ساحل جنوب برایم آورده بودی .. تنها باری که ت ن ه ا یم گذاشتی .
یادت هست ؟
برای چهارمی نامی نگذاشتیم ... گفته بودم درونش را از دوریمان پُر می کنم ٬ هر وقت پُر شد برای
ه م ی ش ه کنارم خواهی بود ...
گاهی فکر میکنم چطور دلت آمد آنهمه دوری را در آن کشو ی کوچک ح ب س کنی ؟!
شاید فکر میکردم وسعت تمام دوری من و تو همان چند روز سفرت به جنوب بود و بس ...
آ خ ر ی ن باری که دیدمت را ه ی چ گاه فراموش نمی کنم ...
لباست سبز بود ...
درست همرنگ دیوارهای آن چهار دیواری ...
چشمانم از دیدنت سیر نمیشد . هر کاری کردم که این گره ی کور ِ میان چشمانمان باز شود نتواستم .
خدا خودش کمکان کرد و چشمانم خود به خود بسته شد ...
چ ش م که باز کردم ٬ دیگر نبودی ...
فردای آن روز تمام گلبرگ ها ٬ نامه ها و گوش ماهی ها را کنارت دفن کردم . تحمل هیچ کدامشان را نداشتم . اما تو بگو ...
کشوی آ خ ر را چطور خالی کنم ؟